مركز پژوهش كتابخانهء مجلس شوراى اسلامى (جمعى از نويسندگان)
344
گنجينه بهارستان (علوم وفنون پزشكى)
فصل يازدهم : در شعر زايد موى افزونى « 1 » از رطوبات عفن حادث گردد . علاجش تنقيه كردن و كندن موى و به خون خارپشت طلا كردن يا كندن يكيك را و داغ كردن يا به سوزن گذرانيدن به جانب بيرون يا تشميز « 2 » كردن ، چنانچه كحّالان دانند و كنند « 3 » . فصل دوازدهم : در ظفره « 4 » ناخنه جرمى است عصبى كه از گوشهء چشم بيرون آيد . علاجش و تدبيرش مثل سبل كنند . فصل سيزدهم : در قمل شپش كه در مژه پديد آيد . علاجش تنقيه كردن به ايارج و غرغره كردن به عاقرقرحا « 5 » و مويزج « 6 » و سپندان « 7 » و آبكامه « 8 » و چشم را « 9 » به آب شور و
--> ( 1 ) . ل : زايد . ( 2 ) . تشميز ( تشميزج ) : معرّب از چشميزك فارسى است و او را چشمك و چشم نامند . دانهاى است به قدر به دانه ، مثلّث و سياه و برّاق . ( تحفه ، صص 212 - 213 ) . ( 3 ) . ل : - و كند . ( 4 ) . ظفرة ( ناخونك چشم ) : پردهاى است كه از محل ماق ، يعنى گوشهء چشم در قسمت بالاى بينى آشكار مىشود و روى سفيدى چشم را تا محل سياهى آن مىپوشاند . ( مفاتيح العلوم ، ص 155 ) . ( 5 ) . عاقرقرحا : نباتى است كه در دمشق عود القرح خوانند و به يونانى فوريون و به شيرازى اكر ، و نيكوترين او آن بود كه تيز و محرق بود و زبان را به غايت بسوزاند و فربه بود و طاهر و غليظ و چون بشكند ، اندرون وى سپيد بود و آن بيخ طرخون رومى است . ( اختيارات ، ص 292 ) . ( 6 ) . مويزج : زبيب جبلى خوانند و به فارسى مويزك گويند و نيكوترين آن مصرى بود بسيار رسيده و معروف بود به مويزج مصرى . ( اختيارات ، ص 429 ) . ( 7 ) . سپندان : خردل و آن تخمى است دوايى ( غياث اللغات ) و به مصر به حشيشة السّلطان شهرت دارد و آن نوعى از سپندان است كه برگش عريض باشد . ( منتهى الارب ) . ( 8 ) . آبكامه : نان خورشى است كه از ماست ، شير ، تخم سپندان ، خمير خشكشده و سركه سازند و آن را به عربى « مرى » خوانند . ( التنوير ، ص 77 ) . ( 9 ) . ل : - را .